کهزاد-چون و چرا ندارد، گویا فراموش میکنی که محکوم هستیم."
اگر می توانی تغییر بده،با این عقل دست و پا شکسته خودمان می خواهیم برای وجود چیزها منطق بتراشیم مگر کدام چیز از روی عقل است ؛ ....
....
آذین:... آیا در حقیقت زندگان هم وجود دارند؟ آیا بیش از یک موهوم هستند ؟یک مشت سایه که در اثر یک کابوس هولناک ، یا خواب هراسناکی که آدم بنگی ببیندبوجود آمده اند ،از اول یک وهم ، یک فریب بیش نبوده ایم و حال هم بجز یکمشت افکار پریشان موهوم چیز دیگری نیستیم!"
آفرینگان از مجموعه سایه روشن – صادق هدایت
امروز تو تاکسی ون دانشگاه کنار یه دختری نشستم و مثل همیشه بی توجه شروع کردم کتاب خوندن ... یه نفر پیاده شد منم مجبور شدم پیاده شم وقتی خواستم بشینم کمک کرد صندلی رو درست کنم بهش گفتم مرسی !
تو مسیر یه نفر دیگه هم پیدا شد ولی این دفعه نیازی به پیاده شدن من نبود ... یهو تصمیم گرفتم کتاب "پیوند" اشو رو بدم بهش، داشتم کاغذهامو از وسط کتاب در می آوردم ... نزدیک دانشگاه شدیم گوشیش زنگ خورد ... "گفت بالاخره رسیدم، جلوی کدوم دری ؟ اینجا که 10 تا در داره ... اهان اومدم " من هنوز داشتم کاغذها رو در می آوردم . پیاده شدیم ... نمی دونم چرا قدمهام آروم تر شده بود ... وارد دانشگاه شدم 2 تا دختر دیگه منتظرش بودن لابد همونایی که تلفنی باهاش صحبت کردن ... از اینجا به بعد مسیرمون جدا می شد ... یه لحظه نگاش کردم که داشت می رفت ... هنوز هم هیچ حسی نداشتم ولی به محض ندیدش نمی دونم چرا یه حسی عجیبی بهم دست داد ، تا آخرای کلاس 3 واحدیم هنوز تو فکرش بودم و اینکه چرا حرفی نزدم ... چرا ؟
چرا یهو حالت دپرسی شدید بهم دست داد ؟ چرا حوصله هیچ کس رو نداشتم ؟
وای بر من گرتو آن گم کرده ام باشی
ساعت یک و نیم پنچ شنبه بود ... یعنی هفته دیگه میرم اونجا به امید دیدنش؟
اگه ببینم میشناسمش ؟ من که 3 ثانیه هم صورتش رو ندیدم !
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا؟
.
.
.
- حسين پناهي




